...حجره ی ما

عملیات رمضان

اکنون دیرگاهی ست که که لشگریان شیطان مرزهای قلبم رافتح کردند 

وبه تاخت وتازدرسرزمین های دلم

مشغولند ونزدیک است که آخرین قلعه های قلبم را فتح کنند.

لشکریان شیطان تمامی صفات حسنه ام را که سربازانم محسوب می شدند را به قتل رساندند  وبه طرز 

وحشیانه ای مثله شان کردند و به صغیر و کبیررحم نکردند.

 من در این هجوم وحشیانه نزدیک است که از ترس غالب تهی کنم .

شیطان عینا ازهمان مرزی رخنه کرد وبه تدریج تمامی مُلکم را به تسخیر خود درآورد که گمان نمی کردم .

او از ناحیه ی دنیا دوستی و دنیا طلبی در من نفوذ کرد وبه تدریج تمامی سرزمینم را فتح کرد.

دنیادوستی و دنیا طلبی رأس تمامی اشتباهات من بود.

اکنون این منم که بربام آخرین قلعه قلبم ایستاده ام و 

همراه با تنها سرباز باقیمانده ام که زبده ترین شان همهست  یعنی امید به خدا

 از یک سو باحسرت به کشته شدگانم می نگرم و غم نبودن واز دست دادنشان بر دلمسنگینی می کند

 و از سوی دیگر در آن دور دست ها لشگریان شیطان را می بینم که برمرزهای قلبم آتش برافروخته اند.

قهقه ی مستانه اشان تمام سرزمینم را پرکرده است ود رانتظار آخرین حمله به سر می برند.

من اما چند شب دیگر ودر نیمه شب،درعین غافلگیری ، با رمز لا اله الا الله  ،یکه وتنها وهمراه با تنها 

سربازم (امید به خدا) به قلب لشگر دشمن حمله خواهم برد

 و د راین راه پر خطر از کمی نیرو وسرباز نمی هراسم.

که خدایم فرمود:

 وکم من فئة قلیله غلبت فئة کثیره باذن الله والله مع الصابرین.

 

برایم دعا کنید....

 

نوشته شده در یکشنبه 1391/04/25ساعت 3:50 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

حاشیه(درباره ی قِیدار)

این کمترین نه خودم نه پدرم و نه جد و آبادم  نه داستان نویس بوده ایم نه منتقد داستان.

تا آنجا که ما شجره نامه مان را طی کرده ایم،از ابوی به بالا کلهم اجمعین چوپان بوده اند.

لذا این مقال نه نقد داستان است نه تحلیل داستان.

انگار کن که به رسم طلبگی خودمان حاشیه ای نوشته ایم بر کتابی که خوانده ایم.

قیدار امیرخانی از روزگار خرید های اینترنتی  و فروشگاه های زنجیره ای تو را می برد به حجره های 

بازارو کاسب های مکاسب خوانده.

از روزگار دختران بزک کرده وکافی شاپی ،می برد به روزگار لعبت های آفتاب ندیده و صورت هایی مثل

پنجه آفتاب که جز برای صلاة مغرب، آنهم در سیاهی بیرون نمی زدند.

ازروزگار مترو و پورشه تو را می برد به روزگارمینی بوس های گاراژی وصلوات چاق کردن های 14

 تایی وسیده صغری مادردوشهید که هرگاه سوارمینی بوس می شد به قاعده ی  17 نفر مسافر مینی بوس ،

17 ساندویچ نون وپنیر و سبزی خیرات می کرد...

تورا از روزگار OK OK می برد به روز های حق حق!!!

از روزگار یورو2012و رونالدو  و تیکی تاکا، می برد به گود زورخانه و .....

این کتاب برای چند شب تو را می برد به آن روزها.

البته اگرمثل من بی ظرفیت باشی یک شبه بعد از صلاة عشاء تا صلاة فجر می توانی تمامش کنی.  

دَمِ صاحِب قلم گرم که برای ساعاتی ما را از برزخ این روزها نجات داد.

مرداب زندگی همه را غرق کرده است

ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر.

قَلَمت زیرسایه عَلَم  صاحب قلمان عالم مولا علی...

ما متولدین ده ی شصت  به ته دیگ  آن دست مرام ها رسیده بودیم و کام مان با همین حق حق گوها باز شده بود.

اما نمی دانم کدام شعبده بازی که موسای نبی شاگرد اکابر اوهم نمی شود، یک هو ما را ازوسط آن معرکه 

های مردانه انداخت درآغوش مدرنیته.

باز اگر هم آغوش مدرنیته بود جای گلایه نبود.مارا انداخت پای دامن مدرنیته.افتادیم به دامن تکانی ،افتادیم به

پابوسی....نتیجه اش هم این شد که یکی از ما جماعت آخوندی برود ینگه دنیا و بنالد که: ما در حال طی

کردن پله های اولیه دموکراسی هستیم .

تا هم میایی لب باز کنی که سیصد هزار مثلِ قیداردر خون دست و پا نزده اند و پیرشان جام زهر نخورده که بشود این،؟

لبت را با جوال دوز می دوزند که برای رفع معضلات فرهنگی  باید کار فرهنگی صورت بگیرد و ما در 

شورای عالی انقلاب فرهنگی(تو بخوان فرنگی) تصمیمات عالیه اتخاذ خواهیم کرد..

انگارکن که پیشانی نوشت ما نوشته است شلغم....

کارفرهنگی نمی کنید که،کارفرنگی می کنید.عیناهرآنچه درمملکت فرنگ رواج دارد اینجا پیاده می کنید.

طابق النعل بالنعل

 البت جرَو منجَر کردن در باره ی فرهنگ با سیاستمداران عایدی ندارد.

ایراد ازهاشمی نیست ایراد ازخاتمی نیست، ایراد از احمدی نژاد هم نیست ،ایراد از خود ماست که گاهی 

آدم ها را از انقلاب بیشتر دوست داریم!

 

سید گلپای عالم

جا خالی دادی جوان!!!

درمرام مردان عالم نیست که جاخالی بدهندوقتی امام به صلاة ایستاده است و تیرباران نامردان عالم شروع 

شده.

شما جا خالی دادی اما حسین غلام کبیری جاخالی نداد وتیر باران شد!

کجا بودی فتنه ی 88 ؟

وسط معرکه فیلت یاد دماوند کرده بود؟

صاحب قلمان عالم فوت کرده است در قلمت برای یه هم چه  روزی؟

همان قدرکه اعتقاد دارم صاحب منصبان مدیریتی باید 4 واحد قیدار بگذرانند.اعتقاد دارم شما هم باید 2 واحد 

زمان شناسی پاس کنی.

آن روزها به جای جانستان کابلستان  باید آهستان تهران می نوشتی مرد!!

مگر دعوای هاشمی و احمدی نژاد بود که پا پس کشیدی که مثلا عیب ازهردوست و باید این منازعات با کار 

فرهنگی سامان یابد.

سیدِنصرالله از زیر زمین های بیروت خودش را با دو سخنرانی رساند به میدان فلسطین برای سربازی، تو 

تهران بودی نیامدی؟!!!!

اصلااگر آقا سید علی آقای خودمان همان سید گلپای باطن دار قیدارت نیست چرا نطقش عدل درست 

درمیآید؟!!

مگر به همین رییس جمهور سابقا انقلابی مان نگفت که انتصاب داش صفدرت! باعث اختلاف شدید بین 

طرفدارانت خواهد شد؟

گفت یا نگفت؟!شد یانشد؟!

مگر پیشتربه رفیق نیمه راهش نگفت پیروی ازنظام سرمایه داری دنیا دوستی می آورد،تجملات می آورد، 

سبقت مدیران از هم برای مال اندوزی می آورد.

گفت یا نگفت؟!شد یا نشد؟!

پس اگر سید گلپا عالِم باطن دار شمیرانات است  آقا سید علی آقا عالِم باطن دار عالَم است

 از کفت رفت دفاع از خانه ی آقا.

حسرتش باقیست در یوم الحسرة.   

قَلَمت زیرسایه عَلَم  صاحب قلمان عالم مولا علی...


نوشته شده در پنجشنبه 1391/04/22ساعت 2:20 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

سلام بر حسین (ع)

مهرت همیشه لازمه ی قصدقربت است

اسم تو را هرآینه بردن عبادت است

مانند یک ستاره دنباله دار - آه -

در پشت هر کرامت چشمت کرامت است

عطرتنت خلاصه ی اردیبهشت ماه

لبخند دلربای تو دریای رحمت است

مادر بهار،چشمه پدر، تو خود بهشت

اوصاف خاندانی تان هم قیامت است

تاریک بود هر دو جهان بی تو ،سرد بود

خورشید هم به دور تو گرم زیارت است

بوی بهشت می وزد از چار سوی شهر

- شعبان - که درحسینیه ها ازتوصحبت است

ما تشنه ایم ساقی احلی من العسل...

امشب گلوی ماست که خشک شهادت است...


نوشته شده در شنبه 1391/04/03ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

پیرو جلسات محرمانه بعضی از طلاب قدیم مدرسه الهادی برای چگونگی ایجاد یک تشکّل فراگیر با حضور

همه ی طلاب عزیز (ورودی 72 الی 76)، ضروری ست عزیزان شماره ی تلفن منزل یا همراه هر کدام از 

هم حجره ای ها و طلاب دیگر را که دارند،در قسمت نظرات ثبت نمایند یا به شماره ی    

09121533410 متعلق به آقای سیدامیرطباطبایی پیامک کنند.

والعاقبة للمتقین.

پ ن: خودم کشتم متن اداری بشه

پ ن: نخند 


نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/31ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

چشم انتظاری(2)

ای بقیه ی خدا

ما

ابن السبیل کوچه های آمدنت هستیم

تکه ای از آن

نان هایی که مادرت  زهرا(س)با دست خودش می پخت

در کوله داری؟

نوشته شده در سه شنبه 1391/03/09ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

                               

نوشته شده در چهارشنبه 1391/03/03ساعت 8:18 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

چشم انتظاری (1)

شبانه روز آنگونه که می گویند بیست و چهار ساعت است.

و از همین رو یک هفته نیز به صدو شصت و هشت ساعت تقسیم میشود.

 تو صاحبِ زمانی ای موعود

اما سهم تو در تلوزیون های ما تنها چند دقیقه است،

بسیار کمتر از پیام های بازرگانی!! 

نوشته شده در دوشنبه 1391/03/01ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

اردمی جنوب سال 1377

حسین سروش/روح الله کریم/ قهرمان نوری/محسن مرزبان/سیدعلی حسینی مقدم/سیدسجاد/ محسن ابراهیمی و....ب

باقی عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

نادر شاه افشار وقتی به سید هاشم نجفی که از عرفا و زهاد زمانش بود رسید، پس از تمجید وتعریف گفت:

شما چه همت عالی و بزرگی دارید که دنیا را رها کردید......

سید در جواب نادر شاه گفت: همت عالی از آن شماست که آخرت را رها کردید و الا رها کردن دنیا که همتی نمی خواهد.

نوشته شده در پنجشنبه 1391/01/31ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

می خواستم حلول ماه ربیع الاول را تبریک بگویم اما چه کنم که تاریخ نگاران دهانم را بستند :


قال الفیض الکاشانی فی علم الیقین :


ثم إن عمر جمع جماعة من الطلقاء و المنافقین و أتی بهم إلی منزل أمیر المؤمنین علیه السلام ، فوافوا بابه مغلقا ، فصاحوا به : أخرج یا علی ، فإن خلیفة رسول الله یدعوک . فلم یفتح لهم الباب .


فأتوا بحطب فوضعوه علی الباب و جاؤوا بالنار لیضرموه ، فصاح عمر و قال : و الله لئن لم تفتحوا لنظرمنه بالنار . فلما عرفت فاطمة علیها السلام إنهم یحرقون منزلها ، قامت و فتحت الباب فدفعها القوم قبل أن تتواری عنهم . فاختبت فاطمة علیها السلام وراء الباب و الحائط .


ثم إنهم تواثبوا علی أمیر المؤمنین علیه السلام و هو جالس علی فراشه و اجتمعوا علیه حتی أخرجوا سحبا من داره ، ملبّبا بثوبه ، یجرّونه إلی المسجد .


فحالت فاطمة علیها السلام بینهم و بین بعلها و قالت : و الله لا أدعکم تجرّون ابن عمی ظلما ؛ ویلکم ! ما أسرع ما خنتم الله و رسوله فینا اهل البیت ، و قد أوصاکم رسول الله باتباعنا و مودتنا و التمسک بنا و قال الله تعالی : « قل لا أسئلکم علیه أجرا إلا المودة فی القربی » .


قال : فترکه أکثر القوم لأجلها . فأمر عمر قنفذ ابن عمه أن یضربها بسوطه .


فضربها قنفذ بالسوط علی ظهرها و حنبیها الی أن انهکها و أثّر فی  جسمها الشریف ؛ کان ذلک الضرب أقوی ضررا فی إسقاط جنینها ، و قد کان رسول الله صلی الله علیه و آله سمّاه محسنا .


عمر جماعتی از منافقین و بردگان را جمع کرد و به سوی منزل امیر المومنین علیه السلام حرکت کرد و وقتی به پشت در خانه رسید در زد و فریاد زد : علی از خانه خارج شو خلیفه و جانشین پیامبر خدا منتظر توست . اما امیر المومنین به او توجهی نفرمود و در را باز نکرد .


عمر دستور داد تا هیزم بیاورند و در پشت در خانه بگذارند و آتش را در دست گرفت تا هیزم ها را آتش بزند و فریاد زد به خدا قسم اگر در را باز نکنید آن را به آتش میکشم . در این هنگام حضرت زهرا سلام الله علیها به پشت در خانه آمد و در را باز کرد تا آنها را قبل از اینکه به خانه حمله کنند پراکنده کند اما آنها در این حال به خانه حمله کردند و فاطمه بین در و دیوار واقع شد و آنها وارد خانه شدند و دور امیر المومنین که بین خانه نشسته بود حلقه زدند و حضرت را در حالی که لباس های حضرت را گرفته بودند او را کشان کشان به سمت مسجد بردند .


در این هنگام فاطمه سلام الله علیها مانع بردن امی المومنین شد و فرمود : والله نمیگذارم پسر عمویم را این طور ظالمانه ببرید . وای بر شما چه زود فراموش کردید وصیت پیامبر درباره ما اهل بیت را و او شما را وصیت کرده بود به تبعیت از ما و دوست داشتن ما و خداوند نیز به این مطلب امر فرموده


با این سخنان آن جماعت امیرالمومنین را رها کردند و وقتی عمر این وضع را مشاهده کرد به قنفذ دستور داد که با شلاقی که در دست دارد فاطمه را بزند. و قنفذ نیز با شلاقی که داشت بر پشت و پهلوی فاطمه تازیانه زد تا فاطمه دامن امیر المومنین را رها کرد و آن شلاق ها در جسم حضرت تاثیر گذار بود و این ضربات بیشترن تاثیر را در سقط محسن شهید داشت .


علم الیقین فی أصول الدین/ص 686


عوالم العلوم/ج 11/ص571/ح24


بیت الاحزان/ص93


ظلامات فاطمه فی السنة و الآراء/ص37


تلخیص الشافی/ج3/ص76

نوشته شده در شنبه 1390/11/08ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

گفتم: خسته‌ام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله     .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
 
گفتم: هیچکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه     .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

باقی متن در ادامه مطلب..
 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/08ساعت 8:42 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

در مذمت اینترنت:

چگونه دوستت بدارم

وقتی که تمام پنجره هایت

رو به دخترکان بزک کرده usa  باز می شود

من فکر میکنم شیطان وآمریکا

در کازینوهای لاس وگاس جفتگیری کردند

و تومتولد شدی

چگونه دوستت بدارم

وقتی که دانلود موسیقی هایت

صدای ضربان خاک را از یادم می برند

وفراموش میکنم

که به زودی پیشانی من نیز

به عرق مرگ مرطوب خواهد شد

اصلا تو نوعی از ویروس آلزایمر هستی

که با تو

به فراموشی حقیقت دچار می شوم

چقدر دلم برای گریه های سحر پدرم تنگ شده

آن هنگام که گریه هایش به هق هق می رسد

در مویه ی:

یا من یحی العظام و هی رمیم....(1)

گزینه ی جستجویت همیشه

اضطراب را به همراه دارد

وگرنه هر بار که دکمه ی  Enter را در جسستجوی

مردی آرام و1280 ساله فشردم

از پیدا کردنش عقیم ماند.

بی جهت نیست که تو را دنیای مجازی خطاب میکنند

دنیای مجازی،

دنیای شگفت

دنیای چت روم

دنیای ارتباطات

این ها همه اوصاف توست

ودنیا چه خبر دارد از

یوم یفر المرء و من اخیه و امه وابیه...(2)

من هرگاه روبروی تو می نشینم

سرگرم زمین هستم

وآسمان را فراموش می کنم

پنجره های شیطانی ت آنقدر وسیع وگسترده هست

که هرچه دیوار می کشند

بازهم

تیرگی را به ما ارزانی می دهی.

هولوکاست واقعی چت روم های توست

که انسان را

در اطاق های سمی جنابت و بوی گند شهوت

ذبح می کند

تو اما از اتفاقات بین زمین وآسمان بی خبری

من مطمئنم

به همین زودی ها

قوم سلمان فارسی

بانوادگان مالک واباذر

در سواحل مدیترانه

لشکری از صبح می آفرینند

که نفس هاشان پر است از

عطر سیب ونارنج

و تو را معدوم خواهند کرد

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/09/14ساعت 10:47 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

طلبه بسیجی،حجة الاسلام آقای صالحی

گرامی باد مقدمتان که آمیخته با غبار کعبه ،صفای مدینه ومعطر به عطر قبور ائمه بقیع است.

حجکم مقبول وسعیکم مشکور


نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

ظهر یکی از روزهای گرم تابستان بود که با داود حیدری رفتیم برای مصاحبه با حاجی.بعد تر محسن پورمهدی هم آمد.خیلی سخت است با حاجی مصاحبه کردن.هر سوالی را که کمی تعریف از او باشد طفره میرود وبا شوخی بحث را عوض میکند.صداقت و سادگی از تمام حرف هایش پیدا بود. و از راهی که آمده بود پشیمان نبود.متن مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید:



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

کارم دیگر از روز شماری گذشته است. این روز ها ساعت ها را می شمارم برای دیدنتان.دلم برای همه تان تنگ شده.کجایید بچه های با صفای الهادی؟کجاییدهم حجره ای های صمیمی؟کجایید بسیجیان پرشور که با یادواره هایتان و پیاده روی هایتان شهر را به هم می ریختید؟ 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/08/10ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

یك كشتي دريك سفر دريايي درميان طوفان شكست وغرق شدوتنهادومردتوانستندنجات يابندوشنان كنان خودرابه جزيره كوچكي برسانند!.دونجات يافته هيچ چاره اي به جزدعاكردن وكمك خواستن ازخداوندنداشتند...

باقی در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/07/29ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

نوشته شده در سه شنبه 1390/07/26ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

در منطقه عملیاتی شلمچه یک شب عملیاتی انجام داده بودیم و خطی را تثبیت کرده بودیم.فردا بعداز ظهر عراق برای باز پس گیری آن خط،پاتک زد و آتش بسیار سنگینی روی بچه ها ریخت.ما سمت چپ کانال پرورش ماهی بودیم.همراه با این آتش سنگین تانک ها شان نیز ازهمان سمت جلومی آمدند.درگیری بسیار شدیدی بود.بچه ها هرچه تانک می زدند،بلافاصله تانک های دیگری جایشان را پرمی کردند وجلومی آمدند..

باقی خاطره در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/07/09ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

لحظه ها را گذراندیم که به خوشبختی برسیم،غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که ماگذراندیم.

خیلی خوشحال شدم از اینکه دیدم یک عده از بچه ها به یاد دوستان قدیمی هستند،و نمی گذارن خاطرات بهشت الهادی به فراموشی سپرده شود.با دیدن بعضی از عکس های قدیم که بچه ها زحمت کشیده بودند و بر روی صفحه ی ووبلاگ قرار داده بودند،بسیاری ازخاطرات در ذهنم نقش بست.لذا برآن شدم که تعدادی از عکس ها را که در آلبوم خاطراتم نگه داشته بودم را بر روی صفحه ی وبلاگ گذاشته تا دوستان را در این مهم همراهی کرده باشم.امیدوارم هر جا و در هر سنگری مشغول خدمت هستید در انجام وظیفه ی سربازی ولی عصر(عج)موفق باشید.

 

باقی عکس ها در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/06/27ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

شعری است درباره رخت بربستن سحر خيزی در جامعه!

 

كوك كن ساعت خويش !

اعتباري به خروسِ سحري، نيست دگر

دير خوابيده و برخاسـتنـش دشـوار است

 

كوك كن ساعت خويش !

كه مـؤذّن، شبِ پيـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1390/06/22ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

سلام؛ قول من رب رحیم

رنگ غالب این تصاویر خنده ها و لبخندهایی است که دیگر یافت می نشود و من سال هاست که آنم آرزوست؛ سال های بعد از الهادی!
لبخندهایی که حکایت از دل هایی داشت زلال، ساده و پاک پاک پاک!
و حالا افسوس است و دریغ که از نهاد زنگار گرفته ام برمی آید که چه زود گذشت همه ی دنیای ساده و قشنگمان، سال هاست نخندیده ام!
در این فشار دنیای دنی خورد شده ام، شکسته است تمام زیبایی هایی که داشتم و ندانستم قدرش را!
این صفحه دنیای مجازی سجاده ی خوبی برای مناجات نیست،
ولی تا هنوز فرصت هست
تا هنوز آخرین سنگ لحدم را نگذاشته اند:
رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فی ما ترکت!

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/16ساعت 8:35 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |


باقی عکس ها در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/03ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

نامه ی 16 سال قبل 

از طرف مهدی فرقانی به سید امیر طباطبائی..


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1390/05/26ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

این عکس را آقا رحیم برایم ایمیل کرد.

نمی دانم چرا با دیدن این عکس اینقدر بغض دارم....

والبته عکس های جدید و زیادی به دستم رسیده که خواهم گذاشت.

نوشته شده در سه شنبه 1390/05/25ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

سیدحمید دائمی و روح الله کریم عزیز که سالهاست ندیدمشان...

باقی عکسها در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1390/05/17ساعت 7:19 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

مرا به تبارم برسان.....

هرروزگم میشوم درشب زمین...!!

 گم شده ام....

 این خانه ها هیچ کدام شبیه جایی نیست که ازآنجاراه افتاده ام.

 دلم می خواهد....

باقی متن را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/06ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

(خاطرات2)

خاطره خوب:تازه تاکسی بی سیم راه افتاده بود که برای کار بسیج یه تاکسی گرفتم یکی از بچه ها ....


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1390/04/23ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

این 3 نفر

دیروز صبح یعنی پنج شنبه بعد از نماز صبح دوش مختصری گرفتم،سوار ماشین اخوی شدم واز ساری به مقصد بابلسر حرکت کردم.جای همه ی هم حجره ای های عزیز سبز،عجب جاده ی سبزی ست این جاده ی شمال.

هوای خنک صبحگاه وپرندگان رنگارنگ ودشت های سرسبز شالیزار،این جاده ی زیبا را تماشایی تر کرده بود.آنقدر که نزدیک بود کار دست خودم بدهم......

باقی در  ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه 1390/04/17ساعت 7:9 بعد از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

(خاطره ی1)

سلام بچه ها 

.سال 77 تابستون که تعطیل شد و همه بچه ها رفتن شهرستان فقط من بودم و داود صالحی و سید حمید دائمی و تک و توکی از بچه ها که جمعا توی سه طبقه مدرسه به 10 نفرنمیرسیدم .
تقریبا نزدیک یکماه اینگونه بود و هر روز سید حمید دائمی ناهار برامون سیب زمینی و رب و پیاز داغ بخوردمون میداد و با لحجه قشنگش هر روز یه جوری از غذا پختنش تعریف میکرد . دلم واسه اون سیب زمینی های خوشمزه لک زده . 
ایکاش .....

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |

این پیشنهاد را سید محسن اسداللهی برایم فرستاده با هم بخوانیم:

#

سلام مرتضي
اين دو سه روز سرم شلوغ بود و قم بودم
زنگ هم زدم باهات صحبت كنم در مورد مسيجي كه داده بودي
يه موضوع به نظرم رسيد كه شايد بتونه جالب باشه

اينكه از بجه ها بخواهي كه هركسي يه خاطره خوب و يه خاطره تلخ رو از اون دوران ، در جملاتي كوتاه يادداشت كنه و خودت هم به عنوان استارت كار يه خاطره خوب و يكي تلخ رو بنويسي
به نظرم بد نميشه و تا يكي دو هفته اي سوژه ي خوبي براي حجره ميشه
البته تو انتخاب خاطره خودت دقت كني كه اون بايد بشه الگوي نحوه نوشتن بقيه..... 


قربانت
ياعلي

#

خوب هم حجره ای های عزیز ،بسم الله...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/15ساعت 8:43 قبل از ظهر توسط مرتضی طالبی| |